تبلیغات
::.. تنها ترین ها 11 ..:: - باران آخر
منوی كاربری

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن !    به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید !    این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

پیغام مدیر : به شما كاربر گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این وبلاگ دقایقی خوبی را سپری كنید . برای آگاهی از امكانات این وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه این وبلاگ را مشاهده نمایید .

نظرسنجی
نظر شما در مورد این وبلاگ چیست؟






صفحات وبلاگ

لینكستان
لینك به ما / لوگوی دوستان
لینك به ما


لوگوی دوستان

طراحی قالب
شنبه 16 مهر 1384
باران آخر
باران به روی شیشه می زند
صدایم میکند
به سوی پنجره می روم
و دعوتش میکنم به خانه
به صورتم می چکد اما همانجا
پشت پنجره می ماند
"همینجا خوب است،
عجله دارم
باید همه جا را خیس کنم"
می گوید!
لبخندی می زنم
سری تکان میدهم
از روی تسلیم
نگاهش میکنم
مجذوب زیباییش میشوم
باری دگر با قطره هایش بر صورتم نوازشی می کشد
چقدر دلم برایت تنگ شده بود را
با لبخند و چشمان بسته ام
نجوا میکنم
"آمده ام برایم درد دل کنی"
می گوید!
چشمانم را به زیباییش میگشایم
می گویم:
"ستاره ام... می شناسی؟"
"می شناسم..." میگوید.
"عشق را چطور؟"
باران ناگهان سکوت می کند
و من ادامه می دهم
"ستاره و عشق و پرندهء عاشق قدیمی پیوستگی کرده اند"
دلش به درد می آید و رعدی را می شنوم
به ناگه دوباره می بارد
آنهم بارش تند
دستم را از پنجره به سویش می برم
دستم را می گیرد
لحظاتی را در این حال رویایی
می گذرانیم و بعد
باران ترک میکند مرا
شاید برای همیشه.
نوشته شده توسط مرتضی۱۱ ساعت 11:10 ق.ظ موضوع مطلب :‌ شعر ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()


This Template Designed By Morteza11.Persiangig.Com And Morteza11

All Rights Reserved 2006 © http://tanha-tarinha11.mihanblog.com